شوالیه ای به دوستش گفت: بیا به کوهستانی برویم که خداوند در آنجا سکنی دارد. می خواهم ثابت کنم که خدا فقط بلد استاز ما چیزی بخواهد، در حالی که خودش به خاطر ما کاری نمی کند.
دیگری گفت: من هم می آیم تا ایمانم را نشان بدهم.
همان شب به قله کوه رسیدند... و از درون تاریکی آوایی را شنیدند: سنگ های روی زمین را بر پشت اسبانتان بگذارید.
شوالیه ی اول گفت: دیدی؟! بعد از این کوهنوردی، می خواهد بار سنگین تری را هم با خود ببریم. من که اطاعت نمی کنم.
اما شوالیه ی دوم به دستور عمل کرد. هنگام برگشت، سپیده دم بود، و نخستین پرتوهای آفتاب بر سنگ های شوالیه ی پارسا تابید: الماس ناب بودند.
استاد می گوید: تصمیم های خداوند اسرارآمیز، اما همواره به سود ماست.
افسوس...............
یادم رفته بود که از نبودت به خواب پناه بردم

اگر در این هوای دود و دم
کبوتری کلاغ میشود،
زغال روسیاه را چه غم...؟
ماهی کنار ِ تُنگ:
او بیقرار ِ آب،
من بیقرار ِ تُنگ.
این قالب جدید اسمش سه گانیه
راهی که رفتیم
در روشناتاریک ِ شهر ِ خیر و شر بود؛
از ایستادن تا خمیدن یک سفر بود.
این شعر هم از استاد علی رضا فولادی
دوستای گلم سلام دوباره اومدم. 20 روز از آخرین آپ میگذره مشکلات داریم دیگه چه میشه کرد راستی عزاداریاتونم قبول.
تو دوسش داری و دستاشو میگیری
میتونی تکیه گاهش باشی هر لحظه
با رویاهات داری دنیاشو میگیری
چقدر خوشبخته و اینو نمیدونه
که با تو زندگی کردن چقدر خوبه
تو اونجا شادی آرومی پر از عشقی
من اینجا تو دلم تردید و آشوبه
همه دنیای من مال تو بودن بود
حالا دیگه تورو داشتن یه رویائه
باید باور کنم سهم من این بوده
دلم بی تو چقدر خاموش و تنهائه
تو اونقدر خوبی که هر کی تورو داره
کنار تو براش دنیا بهشت میشه
همیشه توی این عشقای نافرجام
مقصر دست سرد سرنوشت میشه
تورو هرگز نداشتم اما میدونم
اونی که پیشته خوشبخت ترین میشه
براش با درد و غصه موندنم کم کم
با لبخند تو دیگه سخت ترین میشه
چقدر خوشبخته اونی که تورو داره
چقدر تلخه من اینجا بی تو آواره م
تو خوشبخت باش و من اینجا بدون تو
میشینم تا ابد روزامو میشمارم

